دارم خودمو باز پیدا میکنم
خود جسورم که جسارت گفتن هر حرف و هر نقدی رو داره
که چشماش بازه بازه
که رک و رو راست بی فکر رنجیدن کسی حرف دلش رو میزنه
که بی ترس نبود کسی خط می کشه رو دوستی های پوشالی اطرافش
که راحت کنار میذاره هر کسی رو که سر تا پا ادعاس
دیگه نمی گم بذار با سکوت بگذرم ، نمیگم بذار جواب زخم رو با زخم ندم
این بار نیش و زهر زبونم باز شده دشنه ی دستم
هرچیزی ناراحتم کنه به سادگی میذارمش پشت یه دیوار
بذار هرچقدر میخواد فریاد بزنه!!!
آرامشم رو با چیزی عوض نمی کنم!
نمیگم خیلی خوبه ، میگم من دوست دارم اینجوری بودن رو
مهم هم همینه
میگن خودخواهم ؟ مغرورم ؟
بذار بگن
آره من مغرورم
من خودخواهم
راستی ، دلم واسه این شکلک های بچه گونه ای که اینجا میذاشتم تنگ شده
![]()
راستی ، کمی هم از خاطرات کارورزی این روزها بگم
سخت ترین کارورزی توی سخت ترین بخش رو تموم کردم!!!
اشکم دراومد اما از پسش براومدم
تقریبا نزدیک 2ماه دیگه از درسم مونده
واسه ارشد هیچی نخوندم ولی شرکت می کنم شاید فرجی حاصل شد 
کودکانه هایم را به یاد خواهم آورد
پیش فروش زخم روزگارت نمی شوند !!
تا بعد ![]()
انگاری همه چیزا و تعلقات خاطرت روی این کره ی خاکی یه منحوس شده برات مثل یه وزنه که پاهاتو می بنده به خاک پست زمین
انگاری شده اینجا مث یه مرداب که داره فرو میکشدت
انگاری....
اَه
فقط اَه
نمی دونم این نوع دیدگاهم درسته یا نه
نمی دونم کاری که دارم می کنم درسته یا غلط
نمی دونم بعدا ازشون پشیمون میشم یا نه
فقط دارم به سادگیه ساده ترین چیزی که بشه تصورشو کرد همه کس و همه چیزهایی که یه روزی بهشون حس تعلق خاطر داشتمو از خودم جدا می کنم
تقریبا میشه گفت خلا مطلق شده محیط شیشه ای یه دورم
اینقدر خلا که دیگه حتی حضور خودم هم حس نمی کنم
خودم رو هم محو کردم..!!!!
محو می کنم و همه پل ها رو هم می ریزم که مبادا روزی .....
نمی دونم چرا همه ی این اسارت ها رو جدا کردم و اما هنوز سنــــــگینــم. . . . .
نمی دونم جسمم توان حمل روحم رو نداره یا روحم نمی تونه جسمم رو بپذیره...!!
شده مث یه اتاق تاریک که هر لحظه منتظری هوای اون تموم شه و نفست بند بیاد
هر لحظه تاریک تر و هر لحظه مخوف تر..... . .
سلام
بازهم بی مقدمه
نفهمیدم چطور این یک ماه سپری شد! انگار همین دیروز بود عید!
عجب این قافله ی عمر می گذرد!!!
مونده بودم اینجا بنویسم یا توی "بانوی پاییز"
کلا مونده بودم اصلا چی بنویسم
خیلی پوچ و تهی شدم
انگار لغات و واژه ها هم فرار می کنن ازم!
هیچ چیزی در برابرم ایستایی نداره!
نمی دونم
دلتنگم
برای..... خودم ،
خاطره هام ،
گذشته هام. . .
- فکر میکردم تفاوت سال تحویل امسال با هر سال قراره متحولم کنه!
اما هنوز همونم و شاید کمی سردر گم تر و گمراه تر!!!
- فکر می کردم قراره بتونم افسار زندگیم رو به دست بگیرم!
اما هنوز همون کشتی یه گاه به گل نشسته ام و گاه طوفانی!!!
جالبه ، هر موقه که میام اینجا بنویسم ، خدا رو به یاد میارم!!
غافلم از همه چی
غافــــــــل !!!

سفره هفت سین امسالم ، خونه مادربزرگ
با همه غریب بودنش صفای خاصی داشت
شکـــرت خدای خـــوبم. . .
باز می سازد بهار
آنچه را ویرانگر پاییز در هم ریخت غارت کرد ، برد
آنچه را سرمای دی ،
یک سر به نابودی سپرد ،
آنچه را کولاک َبهمن ،زیر پای خود فشرد ؛
باز می سازد بهار روی آن ویرانه ها
پرچم رنگین گل را بر می افرازد بهار
تار و پودش ، تشنه ی سازندگی ست
در نهادش نیروی جان آفرین زندگی ست
در تکاپویی گران ، بی های و هوست
چهره اش ، رنگین کمانی از بهشت آرزوست
با نسیمش ، هرچه خواهی ،سبز و سرخ ورنگ و بوست
وین همه آبادی و شادی از اوست
جاودان در گردش است این آسمان
فصل بعد از فصل می گردد زمان
نیک می دانی گذشت روز و شب ،
خود چه می آرد به روز مردمان !
این میان ، هر سال از لطف بهار ،
با طلوع ارغوان ،
بار دیگر
می شود جان ها جوان
جای غم شادی ست ،
جاری در وجود
جای خون ، شوق است
در رگ ها روان
با پیام دلکش« نوروزتان پیروز باد » !
با سرود تازه« هر روزتان نوروز باد » !
شهر سرشار است از لبخند ،از گل ، از امید
تا جهان باقی ست این آیین جهان افروز باد !
بوی جان می آید اینک از نفس های بهار
دست های پرگل اند این شاخه ها ،بهر نثار
چون بهار ، ای همسفر !ای راهی این رهگذار !
همتی سازنده از جان نفس هایت برآر

بدجور این عکس خاتون به دلم نشست
هنوز راه زیادی مونده تا عید
اما شاید نبودم ، شاید نباشم.....
پیشاپیش ؛
« عــــــــیدتون مبـــــــــــارک » ![]()
![]()
عیدی من بشه یه آرزو از طرف تو
آرزوت برای من چیه ؟
هرچی که هست ، حتی نفرین برام بنویسش ![]()
شادزی
مهرافزون
دست حق نگهدارتون
ترم 7 هم تموم شد به سرعت یه چشم به هم زدن
ترم 8 تو راهه و میشم دانشجوی عرصه
بعد از اونم امتحان ارشد،که البته نخوندم و شک دارم که قبول بشم
و طبق قوانین جدید اگر امسال قبول نشم باید برم طرح
به مدت 2 سال!!!!
هنوز تو فالم که طرح کجا برم
می خواستم برم تهران و کار انتقالی هم درست شده اما ترسیدم
ترسیدم که از پسش بر نیام
از پس این که خودم زندگیمو اداره کنم
از طرفی هم فرصت خوبیه واسه مستقل شدن
نمی دونم....
ولی هرچی روزها رو پشت سر میذارم مصمم تر میشم واسه رفتن از اینجا
من میرم سمت تنهایی ها و تاریکی ها
اونم هجوم میاره به سمت من
کاش بتونم از پسش بر بیام.....

عجیب پرم این شب ها
پر از بی واژگی
پر از حس تهی... تهی از همه چی
اونقدر بغضن سنگین شده تو این روزها که نفس کشیدن رو برام سخت کرده
بدترینش اینه به هیچ کس نتونی پناه ببری واسه سبک شدن این بغض
چون کسی نیست....
شونه ای که روش آروم بگیری...
دستی که گونه ت رو پاک کنه....
و باز هم پناه میارم به اینجا..
به بانو . . . .
یلدات مبارک بانو
روزهای جالبی بود این روزا
کارورزی توی بخش های مختلف ، دیدن آدم ها با مشکلات مختلف
دیالیز، اتاق عمل ،تالاسمی، اورژانس ، لیبر و .....
از کار کردن توی بخش دیالیز خوشم اومد . دوباره شلوغی اورژانس کلافه م کرد
هر کدوم از قسمت های اتاق عمل هم یه جور از خیلی چیزا زده م کرد!
- خیلی وقت بود تو فکر جراحی زیبایی بینی بودم، ولی وقتی رفتم سر عملش گفتم غلط بکنم همچین غلطی بکنم !!! ( البته شاید در آینده به دلیل اینکه از مهارت دکترش خیلی خوشم اومد حاضر به همچین خریتی شدم
البته احتمالش خیلی کمه)
- همیشه فکر میکردم آدم چرا اون همه درد زایمان رو تحمل کنه! راحت میره سزارین بی دردسر . ولی وقتی رفتم سر عملش ؛ گفتم مگه دیوانه ای بیای اینجوری رحم بدوزن و ایتقدر بخیه بخوری! همون زایمان طبیعی بهتره!
- رفتم لیبر سر زایمان طبیعی ، جیغ هایی که موقع زایمان می کشید مادر ، دردهایی تحمل می کرد تا بعد از 3-4 ساعت زایمان کنه!! نهایتا به این نتیجه رسیدم که ؛ آقا اصلا بچه میخوای چی کار!! مگه دیوانه ای !! بیخیال شوهر و بچه!! 
ولی با وجود همه ی دردی که مادر موقع زایمان می کشید و همه خستگی و سختیش ؛ همه اینا می ارزید به لبخند قشنگی که بعد از تولد بچه اش و شنیدن صدای گریه ش می زد
قشنگ ترین صحنه هایی بودن که امروز دیدم
دست معجزه گر خدا رو به وضوح حس کردم وقتی متولد شد و مادرش با عشق نگاش می کرد.....
بعد از دعوای قبلی با بابا ، آخر این هفته قرار بود برم با دوستم کوهنوردی
دقیقا روزی که می خواستم برم واسه خرید وسایل،دوباره پدر عزیز حال ما رو اساسی قهوه ای کرد
اینقدر گریه کردم که نفسم بالا نمی اومد
کلاس داشتم عصر. بی خوردن ناهار دیوونه وار تا دانشگاه روندم. جوری می رفتم که ماشین بخوره به جایی . یه تصادف و مرگ می خواستم. اما متاسفانه.....
گذشت اون روز و هنوز که هنوزه در اعتصاب غذایی ام و با مامان بابا قهرم .
صبح وقتی داشتم می رفتم بیمارستان سفره صبحونه رو دیدم که مامان پهن کرده بود
نخورده اومدم بیرون . به هوای صبحونه بیمارستان بودم
اما از شانس مزخرف ما ، امروز یه تصادف اتوبوس با تریلی داشتیم. ما هم که اورژانس بودیم تا خود 1 فقط داشتیم دست و پا می بستیم و پای قطع شده تو ظرف یخ میذاشتیم
داشتم می ترکیدم که نمیتونم اینارو واسه مامان تعریف کنم. ولی خوب راهیه که انتخاب کردم
هنوز قهرم. دیگه هیچ کس تو خونه بهم کاری نداره. مرده و زنده ام دیگه یکی شده
خدا فردا رو بخیر کنه....
